امروز روز پدر بو د و رفتیم بیرون برا دوتا پدر بزگها هدیه بگیریم و بریم دیدنشون .امروز رفتیم خونه بابایی اینا و هدیه اش ون رو دادیم یه پیراهن بود ،اونجا هی از بابایی فرار میکردی ،آخه ادای غر غر کردنهات رو در میاورد و انگار متوجه بودی . هی غرغر میکردی،راستی وقتی رفته بودیم کادو بخریم همش چیزای رنگی که میدیدی رو میخواستی دست بزنی و بابا رو عصبانی کردی ،اومدیم تو ماشین هی جیغ میزدی بابایی عصبانی شد و مامان هم دلم برات سوخت بردمت به هوای پیشی یکم راهت بردم تا هوات عوض بشه، بابا هم کادو بابایی رو کادو کرد و اومد دنبالمون و رفتیم جیغ جیغو شدی فکر کنم داری دندون جدید در میاری و اون عصبیت میکنه قرار بود فردا هم بریم دیدن اون یکی پ...